منوچهر خان حكيم

209

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

هزاردستان را به سمع اسكندر رسانيد . در آن اثنا هزاردستان از روى فلك رسيد در بند خانه را باز ديد . اما بانو سر پالهنگ اكوان ديو را در دست ( 131 ) داشت و با اسكندر سخن مىگفت . هزاردستان اكوان را ديد . بانگ بر او زد كه : اى اكوان ! برادرى تو چنين بود كه آدميزاد را برداشته به خلوتخانهء من آمدى ؟ اكوان گفت : اى پهلوان تو را به خاطر مىرسد كه من آدميزاد را به جهت خاطر خود آوردم ؟ بدان كه او مرا به سر وقت رسيده ، به قوّت بازو مرا گرفته است و بسته است . گفت : اگر خواهى تو را نكشم مرا برداشته به هزار طاق حضرت سليمان برسان . من از ترس جان ، لاعلاج شده او را بدينجاآوردم . پس هزاردستان مانند رعد بغرّيد و هى بر بانو زد كه : اى آدمى خيره‌سر ! تو را به خاطر مىرسد كه اكوان را بسته‌اى مرا هم توانى بست ؟ ترا چه حدّ آن است كه به خلوتخانهء من آيى ؟ همين لحظه تمام اعضاى تو را به ضرب پنجهء مردى پاره‌پاره كنم . اين بگفت و بر جانب بانو روان شد . بانوى نامدار سر پالهنگ اكوان را به دست اسكندر داد و گفت : شهريارا ! شما اين ديو را نگاه داريد كه بنده اين حرامزاده را حلقه‌اى در گوش كشم كه در روزگار عالم از او باز گويند . القصّه ، اسكندر سر پالهنگ اكوان را گرفته و بانو با هزاردستان به تلاش مشغول شد . بعد از تلاش بسيار بانو شاخ ديو را گرفته او را تكانى داد . بعد از آن ديو حرامزاده مانند طاق مدرسه خم شد . آن ماده شير تلاش مىكرد و اسكندر در دعا بود و از خداى جهان مدد مىخواست و حيران شجاعت و پهلوانى بانو بود . با خود مىگفت كه : من اين گمان نداشتم كه گيسيا بانو با هزاردستان اين تلاش تواند كرد . حيران ايستاده بود كه اكوان ديو فرصت يافته ، ميان پالهنگ را گرفته فروكشيد ، از دست اسكندر خلاص كرده به باد تنوره بدر رفت . هزاردستان ديد كه به دست طرفه عدوّى گرفتار شده است . صلاح وقت را در گريختن يافت . در تقلّا درآمده سر را جنبانيد كه ميان شاخ او شكست و سر شاخ در دست بانو ماند و نصفى در سر ديو . آن كافر مانند برق بدر رفت . اسكندر بانو را آفرين گفت و بعد از آن گفت : اى بانو ! الحال راه پايين رفتن نداريم ، از آن مىانديشم كه از قيد